راجع به او چیزهایی شنیده بودم، باورم نشد. از بچه های مسجد بود. از آنهایی که پای کار بود. همان هایی که برای کار در مسجد نه نمی گفت. اگر چه در زمینه فرهنگی کمتر کمک می کرد اما در کارهای غیر فکری از آنهایی بود که هر وقت کارش داشتی می شد رویش حساب کرد.

تو صف نانوایی دیدمش. اول که نشناختم با آن کلاهی که به سر داشت و پیراهن سیاه و شلوار چند جیب گشاد {شبیه عادل آبادی} سبز بسته. زیر لب سلامی کرد؛ جوابش را مثل همیشه دادم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. آخرین بار محرم دو سال پیش بود وقتی ریش بلند گذاشته بود.

شاید خجالت کشید هنوز دقیقه ای نگذشته بود که رفت پیش کارگران نانوایی؛ ازش سوال کردند کی از زندان آزاد شدی؟ ...  سرم سوت کشید؛ انگار دنیا داشت بر سرم سنگینی می کرد. استغفرالله چه داشتم می شنیدم. تا هنوز بفکرش هستم. ما چه کار کرده ایم؟ ... بچه مسجدی بود! قرار بود رنگ درب و پنجره مسجد را کامل کند. آخر آن شب هایی که مسجد درب و پنجره نداشت او در مسجد می خوابید. هزار بار باید توبه کنیم. چندتا از خود قهر کرده و از خدا جدا را مسجدی کرده ایم؟

باید توبه کرد از تمام کم کاری ها و فرصت سوزی هایمان. از غرور کاذب و بی لیاقتی ها. باید توبه کرد از آنچه بر سر سرنوشت خود و دیگران می آوریم.استغفرالله ربی و اتوب الیه

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 تیر 1392    | توسط:     | طبقه بندی: درس اخلاق،  طرح بحث،     | نظرات()